تبليغاتX
عشق و نفرت

عشق و نفرت

فرصت نشد

روزهاي زندگي‌ام يكي پس از ديگري مي‌گذرد و چه تلخست روزگار غمگين من.... غمي سنگين بر زندگي‌ام نشسته....... وقتي به ياد خاطره‌هاي گذشتمان مي‌نگرم و فكر مي‌كنم گاهي اوقات لبخندي كم رنگ بر لبانم مي‌نشيند و ديگران وصله‌ي ديوانگي را بر پيشاني‌ام مي‌چسبانند، چه زيبا بود آن روزگاران براي دل رنج ديده‌ي من........... و چه تلخ است سايه‌ي بي‌مهري تو......... هر شب بر گونه‌ام اشكي مي‌لغزد............. چه گرم است اشك‌هاي بي‌اختيار من، انديشه‌ام و فكرم در جستجوي زيباترين سخن‌ها براي توست....... و چه تاريك و ظلماني است فكر و خيال فرسوده من......... امشب باز هم تصميم گرفتم تا نام زيبايت را از صفحه‌ي قلبم پاك كنم، اما......... اما نمي‌دانم با چه چيزي نام تو را بر قلبم نوشتم كه پاك نشدني است.......... خدا مي‌داند كه من چه شب‌هايي با گريه چشمهايم را شستشو دادم...........و................ و انگار غم‌هاي من هم با آن اشك‌هاي زلال پاك مي‌شد........ تنهايم........... تنهايم............. خداي من تنهايم........... چرا نمي‌فهمد......... چرا نمي‌داند............. من تنهام............ تنهام............

 

 **************************************************

 

فرصت نشد بهت بگم چقدر دوستت دارم... فرصت نشد بهت بگم مي‌مونم به انتظارت تا هر وقت كه خودت بخواي... فرصت نشد بهت بگم من سر همه قول و قرارام موندم... بهت گفتم هيچ وقت تنهات نمي‌زارم... اما... اما خودت منو ديگه نخواستي... منم رفتم... اما بدون هنوزم تنهات نذاشتم... هنوز فقط اسم تو را مي‌يارم... فقط اسم تو رو... مي‌دونم نتونستي باهام بموني... اما من مي‌تونم... به پات مي‌شينم... تا هر وقت كه بخواي... تا هر وقت كه دوست داشته باشي... نااميد نمي‌شم... از برگشتنت نااميد نمي‌شم... اگه خسته شدي... اگه از منو از عشقم خسته شدي... مي‌رم... مي‌رمو مي‌رمو مي‌رم... تا گم بشم... ازت خدافظي كردم... اما جوابمو ندادي... پس مي‌مونم... تا وقتي نگي خدافظ من نمي‌رم... مي‌مونم به پات...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:27  توسط علیرضا صفاهانی  | 

سفر

 

گفت : به دنيا برو  و دو چيز بياور :

اولي آنچه که " من ندارم "

دوم آنچه که براي تو  "بهترين"  است .

با دو علامت سوال فرود آمدم ! !

 

همه جا را گشتم  ...  از قصر پادشاهان گرفته تا قعر اقيانوسها و .....

.....بلاخره روزي باز گشتم .

گفت : سفر چطور بود ؟ 

 

راستي از بازار دنيا  چه خريدي ؟  سوغاتي چه آوردي ؟

عاشقانه تر از هميشه ، با نگاهي خيس تر از باران بهار  ، نگاهش کردم

دوست داشتم  روي ماهش را ببوسم

دوست داشتم مرا در آغوش بگيرد و نوازشم کند

و تا صبح  قيامت از سفر سختم  برايش بگويم  و بر شانه هايش بگريم

اما ....!

 ....دستان عطر آگین به گل عشق را جلو بردم !

هر دو مشتم را باز کردم ، پُر از خالي بود        

 
نگاهم کرد .... لبخند زد  و گفت :

  فَتبارکَ الٌله اَحسنُ الخالقين


او " نياز " نداشت  که من دست خالي پر از نيازم را برايش آوردم

و بهترين  توشه  "  تقوا " بود ، که من از زمين هيچ بر نداشتم 

 

و با دلي عاشق تر از هميشه بازگشتم .

 

 

[  این جان عاریت که بر حافظ سپردهِ دوست  ...  روزی رُخش ببینم و تسلیم وی کنم ]

 

 

 

 

 

 

چون  ماه  بر برکه ی دلم

دي * ، از آسمان آمده ای

يلداي عمر مرا

به مهر

چو مشعل و مهتاب ، نورپاشانو

 
وه چه پُرتاب *، آمده اي

در بینهایت غم چشمم جاری بود و می جوشید

 
تو، چون رنگین کمان ِ زیبا چه شاد آمده ای ..

در فصل فرياد از فاصله

با عِطر " او "

چه خوب ! با بال و بُراق* آمده اي !

شادم در سایه ات ای خلاصه خوبی ها چون هدیه خدایی و

 "
گلی که گهر بار کلام " آمده ای ...


*
دی = مَلک ، فرشته ، دیروز    * بُراق = اسب تیزرو        * پُرتاب = توانا ، صبور ، پرفروغ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:45  توسط علیرضا صفاهانی  | 

دل و قلب

 

 دلو روزنامه پیچیدم توی جعبه ای گذاشتم

 خوب و محکم اونو بستم راه دیگه ای نداشتم

 بردمش اداره ی پست دادمش برات بیارن

 دلو تحویل نگرفتن توی بسته ها بذارن

 

 گیر دادن دلت بزرگه...

 

 گیر دادن دلت بزرگه نمی شه اونو فرستاد

 مونده بودم چی کار کنم دل من یاد تو افتاد

 یاد اون روز که قلب تو یه دفه مثل یه سنگ شد

 خاطراتت یادم اومد دل من دوباره تنگ شد

 

 حالا من این دل تنگو...

 

 

 

الهی!

دل ده، که در کار تو جان بازیم.

جانی ده، که کار آن جهان سازیم.

تقوایی ده، که دنیا را بسپریم.

روحی ده، که از دین برخوریم.

یقینی ده، که درِ آزبر ما باز نشود.

قناعتی، تا صعوۀ حرص ما باز نشود.

دانایی ده، که از راه نیفتیم.

بینایی ده، که در چاه نیفتیم.

دست گیر، که دست آویز نداریم، در گذار، که بد کرده ایم.

آزرم دار، که آزرده ایم.

طاعت مجوی، که آبِ آن نداریم.

از هیبت مگوی، که تابِ آن نداریم.

توفیقی ده، تا در دین استوار شویم.

عقبی ده، تا از دنیا بیزار شویم.

نگاهدار، تا پریشان نشویم.

به راه دار تا پشیمان نشویم.

بیاموز، تا شریعت بدانیم.

برافروز، تا در تاریکی نمانیم.

بنمای، تا در رویِ کس ننگریم.

بگشای دری، که بگذریم.

تو بساز، که دیگران ندانند.

تو بنواز، که دیگران نتوانند.

همه را از خود رهایی ده.

همه را به خود آشنایی ده.

همه را از مکر شیطان نگاهدار.

همه را از فتنۀ نفس آگاه دار.

الهی!

بساز کارِ من، و منگر به کردارِ من.

دلی دهريال که طاعت افزون کند.

طاعتی ده، که به بهشت راهنمون کند.

علمی ده، که در او آتش هوا نبود.

علمی ده، که در او آبِ زرق و ریا نبود.

دیده ای ده، که عزّ ربوبیت تو بیند.

نفسی ده، که حلقۀ بندگی تو در گوش کند.

جانی ده، که زهر حکمت تو به طبع نوش کند.

تو شفا ساز، که از این معلولان شفایی نیامد.

تو گشادی ده، که از این ملولان کاری نگشاید.

به اصلاح آر، که نیک بی سامانیم! جمع دار، که بس پریشانیم

 

خواجه عبداللله انصاری

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 18:31  توسط علیرضا صفاهانی  | 

ستاره ی راه سفر

 

 

  اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

 

 

  اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

 

 

  اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم

 

 

  اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

 

 

  اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

 

 

  اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

 

 

  اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

 

 

  اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم

  

 

  اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني

 

 

  اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني

 

 

  ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟

 

 

  ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ؟

 

 

  ميشي برام ماه شبهاي بي سحر؟

 

 

  ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

 

 

  ميشي برام ستاره ي راه سفر؟

 

 

  ولي بدون هر جا باشي يا نباشي مال مني

 

 

  بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 17:26  توسط علیرضا صفاهانی  | 

شاخه گلها تو رو یاد من میاره

 

گل خشکی لای دفتر، اشکی گوشه چشامه

عکس تو گوشه طاقچه، این همه خاطره هامه

یه دلم پر از گلایه با یه شمع نیمه سوختم

دو تا چشم پر حسرت، دیده به گوشه ای دوختم

یه اتاق سردو تاریک ، یه گل خشک و یه نامه

تودلم آواراندوه اشک هنوز توی چشامه

ندونستی شاخه گلها تو رو یاد من میاره

 دردو دل با قاب عکست منو تنها نمیذاره

عکستو ازم گرفتی دیگه امیدی ندارم

یادمه میگفتی هرگز تو رو تنها نمیذارم

نشونی ازت ندارم اما دنبالت میگردم

بغض وجودمو گرفته باورم کن پر دردم

حالا دیگه گل خشکت از تو تنها یادگاره

منتظر برات میمونم تا تو برگردی دوباره

دیگه هر شب توی خوابم چشای تو رو میبینم

آرزومه تو رو یکبار توی بیداری ببینم

بیای باز دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم

تو رفتی تا بی نهایت چش براهتم هنوزم

 

 

                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:6  توسط علیرضا صفاهانی  | 

 

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمون گريون گوشه اي تنها نشسته
نگاه پراضطرابش به افق به بي نهايت
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكايت
تو چشاش حلقه ي اشكه توي قلبش غم دنيا
منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
تنهايي براش عذابه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره
دست بي رحم زمونه عشقشو برده به دريا
حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟
عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي مونه
دل عاشقو شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و از غم دوريش مي ميره
هرگز از يادش نميره از غم دوري مي ميره

 

 

     *******************************************************

 

 

خیلی دلم تنگه برات

برای اون خاطره هات

می خوام کنارت بمونم

می خوام بخونم از چشات

رفتی و شب موندنی شد

قصه ها سوزوندنی شد

ترانه ی تلخ سفر

بدون تو خوندنی شد

وقتی که بارون می گیره

هق هق من جون می گیره

رفتی و این دل هنوزم

مثل قدیم دوست داره

بارون دیگه بن نمی یاد

انگار اونم تورو می خواد

چشم انتظارت می مونم

حتی اگه دلت نخواد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:42  توسط علیرضا صفاهانی  | 

نمی فهمه

 

نمی فهمه که من واسش می خونم

نمی فهمه که من به پاش می مونم

نمی فهمه که من عاشق شدم

نمی فهمه که قلبم واسه اونه

نمی تونه تنها بمونه

نمی شه از عشق بی تو بخونه

                                               

کاش می شد دوباره چشماشو ببینم

کاش می شد دوباره دستاشو بگیرم

کاش می فهمید که بدون اون می میرم

 

 

 

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم ...

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند

تا بدانی  " بی تو " چه می کشم ...

کاش قاصدک این پیغام را می رساند که امید و آرزوهایم بی تو

آهسته آهسته در حال فروریختن است.

 

 

 

ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
ا ونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط علیرضا صفاهانی  | 

عاشقی

 

چه شب غمگین و تلخی                               دله من چه بی قراره

کاش میشد به جای بارون                              خون از آسمون بباره

 

یکی با دله شکسته                                      میبره اسمتو بر لب

 

می باره اشک غریبی                                    مثل بارون تو دل شب

 

دو رکعت نماز عشقو                                     با چه شور و عشق میخونه

 

چرا وقتی سجده کردم                                  تا ابد می خواد بمونه

 

پشت بوته های صحرا                                   توی خلوته شبونه

 

از چه عشقی جون میگیره                             میگه درد عاشقونه

 

میگه از غم های کهنه                                   که تو قلب اون نشسته

 

از همیشه تنها موندن                                   یا که از دنیای خسته

 

بغض دل بهونه گیر شد                                  تا که بال و پر بگیرم

 

بخونم شعرای عشقو                                   تا به عاشقی بمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:48  توسط علیرضا صفاهانی  | 

عشق

 

معشوق رفت و عاشق ماند و بار دیگر ترانه ای خلق شد... .

 

 

 

عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.

 

 

عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر گذاشتي مي رسي به جايي كه اصلا تصور نمي كردي آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي ره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و نيست نااميد و خسته مي شيني به اين همه راهي كه اومدي فكر مي كني. البته اگه بين راه سقوط نكني.


 

 

زندگی زیباست نه به زیباییه حقیقت.حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی.جدایی سخت است نه به سختی تنهایی.

 

 

 

 

تنها آرزوی من:فقط دوستم داشته باش.

 

 

هرگز کسی را نا امید نکن شاید امید اون همه دارایش باشی.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:50  توسط علیرضا صفاهانی  | 

چرا عاشق، چرا شيدا شدم من

 

در اين دنيا، تك و تنها شدم من

گياهي در پي صحرا شدم من

چون مجنوني كه از مردم گريزد

شتابان در پي ليلا شدم من

 

چه بي اثر مي خندم

چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق، چرا شيدا شدم من

 

من آن دير آشنا را مي شناسم

من آن شيرين ادا را مي شناسم

محبت بين ما كار خدا بود

از اين جا من خدا را مي شناسم

چه بي اثر مي خندم

چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق، چرا شيدا شدم من

 

خوش آن روزي كه دنيا سر آيد

قيامت با قيام محشر آيد

بگيرم دامن عدل الهي

بپرسم كار عاشق كي برآيد

 

چه بي اثر مي خندم

چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق، چرا شيدا شدم من

 

 

 

در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد آسمان غم گرفته هيچ گاه برکه ی طوفانی ام را حس نکرد.آنکه سامان غزل هايم از اوست بی سرو سامانيم را حس نکرد.

 

 

 

صورت عکس تو آلبوم خیسه

دوباره خاطرتو بوسیدم

این سوال بی جوابو از خودم

تا حالا هزار دفه پرسیدم

 

با کدوم ترانه باز جون میگیره

نبض اون حنجره ی فیروزه

میدونم بدون تو فردای من

رنگ خاکستری دیروزه

 

من تشنه مثل خورشید

بی سرزمین تر از باد

کولی تر از ترانه

بی پرده مثل فریاد

 

تنها تر ازسکوتم

روشن تر از ستاره

عاشق تر از همیشه

با من بخون دوباره

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:32  توسط علیرضا صفاهانی  | 

بخواب نازنين

 

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو مرا از خواب به با تو بودن ببری

 

 

 

 

 

بر خاک بخواب نازنين،

تختي نيست .

آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

 لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

 

 

 

 

 

هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را

خورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا زپاي

در كوي راه زندگي روشن كند راه مرا

 

 

 

 

 

شيشه اي مي شکند...

 يک نفر مي پرسد...

چرا شيشه شکست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

 يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

 شيشه ي پنجره را زود شکست.

 کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست،

 عابري خنده کنان مي آمد...

 تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

 هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

 از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟

 دل من سخت شکست اما،

 هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:3  توسط علیرضا صفاهانی  | 

حیف

 

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم . حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم . حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو خریدم . حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم . حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم . حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم . حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب . حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن نگاهات . حیف با وفایی من ، حیف عشق و اعتمادم . حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

 

 

 

زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم.

 

 

 

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم .

 

 

 

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود

 

 

 

به کوه گفتم عشق چیست ؟ لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید

به باد گفتم عشق چیست ؟ وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به گل گفتم عشق چیست ؟ پر پر شد

به انسان گفتم عشق چیست ؟ اشک ریخت و گفت دیوانگیست

 

 

 

مي رسدروزي كه فرياد وفا را سر كني مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته را مو به مو از بر كني مي رسد روزي كه بي من سر كني مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم آن زمان احساس امروز مرا باور كني.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:21  توسط علیرضا صفاهانی  | 

عشق یعنی

 

عشق یعنی مستی دیوانگی       

                عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی لحظه های التهاب

                   عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق یعنی شب نخفتن تا صحر

                   عشق یعنی سجده ها با چشم تر

 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

                  عشق یعنی مست بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن یا ساختن

                عشق یعنی زندگی را باختن

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن    

                   عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی………         

     

 

                      کاش می شد ما بهاری می شدیم

 

                                                خیس اواز قناری می شدیم

 

                     کاش از خوبان عالم می شدیم

 

                                                توبه میکردیم ادم می شدیم

 

                     کاش نامردی نصیب ما نبود

 

                                                در بی دردی نصیب ما نبود

 

                    کاش چوپان دل ما عشق بود

 

                                               پاسبان محمل ما عشق بود

 

                   کاش در یک شبی سبز و شگفت

 

                                              عشق از ما بیعت می گرفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:22  توسط علیرضا صفاهانی  | 

کاش میشد

 

کاش میشد که قلب وسعت میگرفت                                                          

  

                          شمع باپروانه الفت میگرفت

کاش میشد در پس احساس ها                                                                    

                            

                                  خنده ها از اشک سبقت میگرفت

کاش میشد اشک را تهدید کرد                                                                  

                              

                             فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد در غروب لحظه ها                                                                   

                            

                              خاطرات عشق را تجدید کرد

 

 

 

 

  شبي غمگين، شبى بارانى وسرد

 

                                   مرا در غربت فردا رها كرد 

 

          دلم در حسرت ديدار او ماند

 

                                            مرا چشم انتظار كوچه ها كرد

 

  تمام هستى ام بود وندانست

 

                                     كه در قلبم چه آشوبى به پا كرد

 

  و او هرگز شكستم را نفهميد

                               

                                      اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

 

 

 

 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

 

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

 

سادگی مهرو وفا قانون انسان بودن است

 

کاش قانون هایمان یک دم رعایت می شدند

 

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

 

کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند

 

روزی ازغم می شود ویران دلم

 

ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:1  توسط علیرضا صفاهانی  | 

عشق يعني؟.......

 

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن

عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن

عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب

عشــق يعني تشنگي يعني سراب

عشــق يعني خواستن و له له زدن

عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن

عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم

عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم

عشق يعني؟.......

 

 

 

 

 

عشق با روح شقايق زيباست...

عشق با حسرت عاشق زيباست...

عشق با نبض دقايق زيباست...

عشق با زهر حقايق زيباست...

عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست...

 

 

 

 

 

بخند که خنديدنت را دوست دارم

برقص که رقصيدنت را دوست دارم

تويی فقط روز و شبم در چرخ عالم

بچرخ که چرخيدنت را دوست دارم

برای مرگ ظلمتم نوری برايم

بتاب که تابيدنت را دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 2:46  توسط علیرضا صفاهانی  | 

منو باش

 

من و باش به عشق کی زنده بودم ...

من و باش دل به کی خوش کرده بودم ...

من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ...

من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ...

من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ...

من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم ...

ولی افسوس کلک بود توی کارات ...

ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ...

...توروباش...

 

 

 

************************************************

 

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس يک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

 

 

 

***********************************************

 

 

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود        

زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود   

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود       

    زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار تو بود           

    زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود          

زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود            

زیباترین تنهاییم گریه برای تو بود          

                       زیباترین اعترافم عشق تو بود                         

 

 

              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:4  توسط علیرضا صفاهانی  | 

چه دردیست

 

چه دردیست .......

 

         چه دردیست در میان جمع بودن                       ولی در گوشه ای تنها نشستن

         برای دیگران چون کوه بودن                ولی در چشم خود ارام شکستن

        برای هر رقیب شعری سرودن                ولی لبهای خود همواره بستن

        به رسم دوستی دستها فشردن                 ولی با هر سخن قلبی شکستن

       به نزد عاشقان چون شمع خاموش             ولی دز قلب خود غوغا نشستن

 

 

غم

 

زمانی که متولد شدم صدایی در گووشم طنین انداز شد و گفت:

تا اخر عمر با تو هستم!!!

از او پرسیدم کیستی؟

گفت:غم

ان لحظه با خودم فکر کردم که غم

عروسکی است که من با ان بازی کنم

ولی اکنون فهمیدم که من بازیچه ای هستم در دست غم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:42  توسط علیرضا صفاهانی  | 

دوٍٍست داشتن

 

میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش ... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش ... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میکنیش ... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟

 

 

 

 

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است . عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است . عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است . زیبایی نعمت است و زیبا زندگی کردن یک هنر است.

 

 

 

 

- وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن کسی باشی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:7  توسط علیرضا صفاهانی  | 

دلـتنگی

 

وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا آب دريا شوره؟

 

 

 

يه پسر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين پسره يه دوست دختری داشت كه عاشقه اون بود . پسره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون پسره چشماشو بده. وقتي كه پسره بينا شد ديد كه دوست دخترش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. دختره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.

 

 

 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها

بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:0  توسط علیرضا صفاهانی  | 

کوچه های بی کسی

 

                                                        روزی رسد غمی اندازه کوه

                                                       روزی رسد نشاط اندازه دشت

                                                        افسانه زندگی این است عزیز

                                                      در سایه کوه باید از دشت گذشت

 

 

 

                            مانده ام در کوچه هاي بي کسي                سنگ قبرمرا نميسازد کسي

 

                          

 

                            سوختم خاکسترم را باد برد                    بهترين دوستم مرا از ياد برد

 

 

 

اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:20  توسط علیرضا صفاهانی  |