فرصت نشد
روزهاي زندگيام يكي پس از ديگري ميگذرد و چه تلخست روزگار غمگين من.... غمي سنگين بر زندگيام نشسته....... وقتي به ياد خاطرههاي گذشتمان مينگرم و فكر ميكنم گاهي اوقات لبخندي كم رنگ بر لبانم مينشيند و ديگران وصلهي ديوانگي را بر پيشانيام ميچسبانند، چه زيبا بود آن روزگاران براي دل رنج ديدهي من........... و چه تلخ است سايهي بيمهري تو......... هر شب بر گونهام اشكي ميلغزد............. چه گرم است اشكهاي بياختيار من، انديشهام و فكرم در جستجوي زيباترين سخنها براي توست....... و چه تاريك و ظلماني است فكر و خيال فرسوده من......... امشب باز هم تصميم گرفتم تا نام زيبايت را از صفحهي قلبم پاك كنم، اما......... اما نميدانم با چه چيزي نام تو را بر قلبم نوشتم كه پاك نشدني است.......... خدا ميداند كه من چه شبهايي با گريه چشمهايم را شستشو دادم...........و................ و انگار غمهاي من هم با آن اشكهاي زلال پاك ميشد........ تنهايم........... تنهايم............. خداي من تنهايم........... چرا نميفهمد......... چرا نميداند............. من تنهام............ تنهام............
**************************************************
فرصت نشد بهت بگم چقدر دوستت دارم... فرصت نشد بهت بگم ميمونم به انتظارت تا هر وقت كه خودت بخواي... فرصت نشد بهت بگم من سر همه قول و قرارام موندم... بهت گفتم هيچ وقت تنهات نميزارم... اما... اما خودت منو ديگه نخواستي... منم رفتم... اما بدون هنوزم تنهات نذاشتم... هنوز فقط اسم تو را مييارم... فقط اسم تو رو... ميدونم نتونستي باهام بموني... اما من ميتونم... به پات ميشينم... تا هر وقت كه بخواي... تا هر وقت كه دوست داشته باشي... نااميد نميشم... از برگشتنت نااميد نميشم... اگه خسته شدي... اگه از منو از عشقم خسته شدي... ميرم... ميرمو ميرمو ميرم... تا گم بشم... ازت خدافظي كردم... اما جوابمو ندادي... پس ميمونم... تا وقتي نگي خدافظ من نميرم... ميمونم به پات...



